تبليغاتX
جِسی و مِرینوس
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم

یازده ماه ِ رویایی کنار تو گذشت... یازدهمین ماه ِ مال هم شدنمان مبارک.

عاشق همیشگیت مرینوس ِ تو

پ.ن. خیلی سرم شلوغه. دلم میخواست یه پست عاشقانه برای یازدهمین ماهگرد بنویسم. حتما برمیگردم.

نوشته شده توسط  در ساعت 21:29 | لینک  | 

- دیروز با استادی که قراره تا سه سال آینده ی سوپروایزرم برای دکترا باشه ملاقات داشتم...با حرفهایی که زد خیلی ترسیدم. فکر میکنم خیلی کمتر از اونیم که بخوام الان برم برای دکترا اونم با یه سوپروایزری که خودش از کمبریج اومده و به قول معروف تازه نفسه. دیروز محل کارم و حتی میز کارم رو دیدم هم هیجان زده شدم هم ترسیدم. نمیدونم واقعا اونقدر این رشته رو میخوام که بخوام تا آخر عمر توش بمونم؟ اگرچه رشته ام رو دوست دارم اما دائما ته دلم میگم نکنه آینده ازش خسته بشم و دوباره فیلم یاد هندوستان کنه!!! بهم گفت بعد از تموم شدن فوقت هر موقع که خودت دوست داری میتونی شروع کنی...منم که دنبال فرصت بودم تا ازش بخوام یک ماه بهم مهلت بده یه هالیدی بیام ایران...بهم گفت شروعش به خودت بستگی داره حتی اگه بخوای میتونی زودتر هم شروع کنی!!!
خلاصه اینکه ما داریم بلیط ایران میگیریم و کلی با جسی خان هیجانزده ایم. هی از پنجره ی خونه مون به هواپیماها نگاه میکنیم و جسی خان میگه یعنی میشه اونروز بیاد که از پنجره ی هواپیما خونه مون رو نگاه میکنیم؟! منم قند تو دلم آب میشه.

- این هفته مسابقه ی اسب سواری بود. از اونجائی که این پولدارهای انگلیس به اسب سواری خیلی اهمیت میدن این مسابقه رو توی یه منطقه ی خیلی قدیمی و به قول معروف پاش برگزار میکنن. دیگه توی این یک هفته همه پولدارا میریزن توی این شهر و حسابی اینجا شلوغ میشه. ما هم از اونجائی که با این منطقه چند دقیقه بیشتر فاصله نداریم دیگه این یک هفته پدرمون در اومد بس که با جسی خان ماشین های گرون قیمت دیدیم و هی آه کشیدیم و به هم دلداری دادیم که ما هم یه روز پولدار میشیم و میخریم!

- یکی لطف کنه به من بگه من عکسامو کجا آپلود کنم که بچه ها از ایران بتونن ببینن؟

- از این به بعد به پیشنهاد یکی از دوستام توی هر پست یه دعا میزارم اما لطفا شما هم بهم کمک کنید...

- لطفا آدرس وبلاگتون رو بزارید تا من اینقدر دنبال آدرستون نگردم...به خدا گناه دارم.

برای خدا: خدایا همه عاشقا رو به هم برسون و بزار همه طعم شیرین عشق رو بچشن.

برای خودت: برات میمیرم.

نوشته شده توسط  در ساعت 1:56 | لینک  | 

- هستیم...خوبیم...داغ و عاشقانه مثل همیشه. این روزها زندگیمون اینقدر بی دغدغه و پر از حس خوب با هم بودن شده که انگار حرفی برای گفتن نیست. هربار میام بنویسم چند دقیقه فکر میکنم از چی بگم اما به نتیجه ای نمیرسم و از نوشتن منصرف میشم.
چند روز پیش فکر میکردم به اینکه اون موقع ها که از هم دور بودیم چقدر حرف برای نوشتن داشتم...چقدر دلتنگی و احساس دوری توی دلم بود که باعث میشد بیام اینجا و همه رو اینجا خالی کنم....اونروزها چقدر عاشقانه تر مینوشتم...اما دلیلش این بود که دوری اجازه نمیداد اون همه احساس رو رو در رو نشون بدم یا بیان کنم پس به نوشتن پناه میاوردم. اما الان که خوب رفتارهای خودمو زیر نظر میگیرم میبینم همه اون نوشته های زمان دوری رو الان دارم توی رفتار روزانه ام بهش نشون میدم و احساسم رو بیان میکنم و دیگه نیازی به نوشتن نمیبینم هرچند نوشتن اون عاشقانه ها شدن جزئی از وجودم و با اون نوشته ها روحیه ی تازه برای عاشقی کردن میگیرم.
نوشته های دلتنگی گذشته همون عشقی هستن که امروز و هر روز حضورا نشون میدم... اینکه هر روز صبح که چشمامو باز میکنم غرق بوسه اش میکنم...نوازشش میکنم...قربون صدقه اش میرم...چشمای مشکیشو باز میکنه و محکم بغلم میگیره...بهم میگه دوسم داره...برام ناز میکنه...ماساژ میخواد...بوس میخواد...بغل میخواد...وان حمام رو پر میکنم و با قربون صدقه میبرمش...براش صبحانه حاضر میکنم...لقمه ی صبحانه شو میبرم و در حالی که توی وان آب داغ ریلکس میکنه میزارم دهنش...مثل یه بچه ناز میکنه...لقمه ی دوم...لقمه ی سوم...چای داغ...کف حمام میشینم و فقط بهش نگاه میکنم...این مرد زندگی منه...عشق دیرینه ی من...کسی که به قول خودش منو بزرگ کرده...چقدر دوستش دارم...نگاهش میکنم...موهاشو سشوار میکشه...میشینه کف هال...پشتش میشینم روی مبل...سرشو میاره عقب و میزاره روی پام...با موهاش بازی میکنم...میرم توی اتاق خواب از بین لباسهای توی کمد دنبال یه لباس برای پوشیدن میگیردم...میاد از پشت بغل میگیره...اذیت میکنه...شیطونی میکنه...جیغ میزنم...بغلم میکنه منو میندازه روی تخت...مقاومت میکنم... روبروی آینه ی کمد میشینم...شروع میکنم به آرایش کردن...دنبالم میاد...بهم نگاه میکنه...از پشت بغل میگیره...میبوسه...گردنمو با لبهای داغش نوازش میکنه...توی این لحظه ها خوشبختی رو میشه با تک تک سلولهای وجودم که مست نوازهاش شدن حس کرد...میریم بیرون خرید...توی پارکینگ فاصله ی آسانسور تا ماشین یهو بغلم میگیره و میدوئه!!!...کلید ماشینو میده میگه "خانومم رانندگی کنه!"...صندلی کنارم رو میده عقب و راحت لم میده ...ذوق میکنم...شب میایم خونه...کنار هم میشینیم روبروی تی وی...شونه ها چسبیده به هم...گیلاس...توت فرنگی...بستنی...شیطونی...اذیت...موقع خواب مثل همیشه سر اینکه کی کنار دیوار بخوابه دعوا میشه...بزن بزن...بوس...بغل...کل کل...شیطونی...قهر...ناز...دلبری...قربون صدقه..."تو دختر کوچولوی ناز منی مگه نه؟"...مست میشم...محکم بغلم میگیره...توی بغلش قفلم میکنه...هیچ راه فراری ندارم جز خواب!

- توی دانشگاهم...زنگ میزنه میگه دارم میام دنبالت...میاد دانشگاه...میریم گردش...نندوز میخوریم...شب خسته و کوفته برمیگردیم! چه لذتی داره توی قطار سرم رو میزارم رو شونه ات و میخوابم...

- چند شب پیش از یکی از کانالهای انگلیس یه فیلم ایرانی پخش کرد..."بچه های بهشت"...چقدر آدم رو تحت تاثیر قرار میده این فیلم...یه فکرهایی کردیم که امیدوارم خدا کمکمون کنه و بتونیم عملی کنیم...

- چند روز پیش روز پدر بود...با اینکه کلی نقشه داشتم براش اما هیچی بهش ندادم جز گریه! مهربون تر از همیشه قربون صدقه ام رفت و بهم گفت همین که شب از سر کار میام برام میخندی برای من کافیه...چقدر آرومم کرد.

ـ نمیدونم چه بیماری ای گرفتم که این روزها خیلی زود از رنگ لاکم خسته میشم و دیگه هر شب مراسم لاک زدن و لاک پاک کردن دارم...آخه با این رنگهای تابستونی آدم دیوونه میشه...هر هفته چندتا لاک میخرم...میترسم تابستون تموم بشه و رنگی بمونه که من امتحان نکرده باشم!! اما از بین همه رنگها  لاک سورمه ای هیچوقت خسته ام نکرده...راستی که سورمه ای چه رنگ قشنگیه.

- به علت حاد شدن بیماری تنوع طلبیم و اومدن تابستون هوس کردم موهامو رنگ کنم. راستش برای اولین بار توی عمرم برای عید موهامو های لایت استخونی کردم اما الان ازش خسته شدم و دلم میخواد رنگ کنم. من تا حالا موهامو رنگ نکردم اما همه میگن رنگ نکن موهاتو...ولی من مثل همیشه مرغم یه پا داره!! فقط موندم چه رنگی کنم آخه یه باز میگم هانی بلوند یه بار میگم قهوه ای سوخته...یه بار میگم شرابی...میترسم یه رنگ بکنم دو هفته بعد ازش خسته بشم البته میدونم که خیلی زود ازش خسته میشم...ولی ته ته دلم از موهای مشکی کلاغی خودم خیلی خوشم میاد...الان که های لایت کردم میفهمم مشکی چه رنگ قشنگیه...همیشه جذاب.

ـ ما قراره که ده سال دیگه یه دختر داشته باشیم...اما با آقای همسر اسمش رو از الان انتخاب کردیم. خیلی جالبه که هرروز توی حرفامون اسم دخترمون رو میاریم و با اینکه نداریمش اما همیشه انگار جزئی از زندگیمونه و داره باهامون زندگی میکنه. اسمشو خیلی دوست دارم...تکه...همیشه دوست داشتم اسم بچه ام یه اسمی باشه که وقتی صداش میکنم همه سرشون رو برگردونن و اسمشو بپرسن. به نظرم اسم توی شخصیت بچه خیلی اثر داره...حتی توی جایگاهی که آینده توی جامعه داره...اسم نشون دهنده ی سطح خانواده است. راستش من همیشه خودم از اسمم خیلی خوشم اومده...کوچیک که بودم همیشه دوست و آشنا از تکی و زیبائی اسمم تعریف میکردن و معنیشو میپرسیدن...و این خیلی توی اعتماد به نفس من اثر میگذاشت...

- چند وقتیه اسم آقای همسر شده جِسی و اسم من مِرینوس...جِسی گرفته شده از لقب دوران بچگی آقای همسره و مرینوس هم گرفته شده از اسم "بره ی استرالیایی که موهایی فرفری داره!!!! یعنی آقای همسر منو مرینوس صدا میکنه!! پس اسم اینجا رو هم میزارم جسی و مرینوس!

- دیگه از بلاگرد ناامید شدم...کم کم لینکها رو اضافه میکنم. لطفا آدرستون رو برام بزارین.

- نیلوفر جان ممنونم از همه لطفی که به من داری و همیشه اینجا رو میخونی. اگه بلاگ داری آدرستو بهم بده عزیزم.

نوشته شده توسط  در ساعت 22:37 | لینک  | 

این روزها پر از حس عشقیم و از زندگی دو نفره مون بیشتر از همیشه لذت میبریم. داغ داغیم...داغ تر از همیشه. هیچ وقت فکر نمیکردم عشقم تا این حد با احساس و مهربون باشه. این روزها اینقدر مهربون و احساساتی شده که حتی با دوران دوستی و قبل ازدواج هم قابل مقایسه نیست. فکر میکردم با ازدواج همه عشق و احساسش تموم میشه اما اینطور نبود یعنی نزاشتیم که اینطوری باشه.
همیشه توی این مدت پنج سال به هم قول دادیم بعد از ازدواج داغ بمونیم و از عشق و محبت چیزی برای هم کم نزاریم...همیشه به هم قول دادیم اجازه ندیم یه لحظه احساس سردی و بی روحی بینمون یا توی خونمون رخنه کنه. و الان داریم به عهدمون وفا میکنیم.
نمیدونم این لحظه هامون رو چطور توصیف کنم...هرچی فکر میکنم هیچ کلمه ای برای توصیف این همه احساس پیدا نمیکنم. فقط میتونم بگم لذت بخش ترین حس دنیاست. وقتی منو محکم توی بغلش میگیره و عشقشو توی گوشم زمزمه میکنه...وقتی ازم تعریف میکنه و همه حرفهای قشنگشو آروم بهم میگه. وقتی دستامو...پیشونیمو ...لبامو...صورتمو...همه تنمو میبوسه حس میکنم همه آرزوهام به حقیقت پیوستن. واقعا حس میکنم من همون بتی هستم که همیشه میگفت میپرسته.
بال میگیرم وقتی که آرایش میکنم آروم میاد پشتم و منو توی بغلش میگیره و بهم زل میزنه...وقتی توی فکرم و به خودم میام و میبینم بهم زل زده و اعتراض میکنم و در جواب بهم میگه "به تو چه!! زن خودمه دلم میخواد نگاهش کنم " قند توی دلم آب میشه. وقتی بی هیچ مناسبتی برام عطر میگیره یا همه اون هزاران باری که در روز بهم میگه دوسم داره...وقتی جلوی مامان و بابام محکم میگه "میخوامش" ... حتی وقتی ساعتها توی بغل هم گریه میکنیم و به هم دلداری میدیم...واقعا چه کلمه ای میتونه حسم رو توصیف کنه.
وقتی خسته از کار میاد اما باز یه اخم توی صورتش نیست...بغلم میکنه...همه روزش رو تعریف میکنه...با هم غذا درست میکنیم وقتی آخر شب بهم میگه من خوشبختم...من این زندگی رو میخوام...همه و همه یه حس شیرین خوشبختی توی رگهام جاری میکنن.
راستی که زندگی با عشق قشنگترین و بزرگترین هدیه ای هست که خدا میتونه بهمون بده و من و عشقم این هدیه رو از خدا گرفتیم. اگرچه مواظبت کردن از این عشق کار خیلی سختیه اما قشنگیها و لذتهای خاص خودش رو داره که توی هیچ چیز و هیچ جای دیگه پیداش نمیکنی.

همه این حسهای قشنگمون با اومدن تخت و کمدمون کامل شدن... بالاخره 
تخت و کمد ما هم اومد...رو تختی هم پیدا شد اما هنوز نگرفتیم...از اونجائی که همسرم از صورتی کمرنگ خیلی خوشش میاد تصمیم گرفتیم اتاق خوابمون رو صورتی کنیم اما فعلا نمیتونیم رنگ کنیم تا بعد...
 
از اونجائی که میدونم دیگه خیلی بد قولی کردم فعلا ببینید که سرویس مبلمون هم این مدلیه...
 
 
چند روز پیش از آقای همسر یه عطر جدید کادو گرفتم که خیلی خوش بوئه...میدوستمش...عطرم اینه .دیگه کم کم کلکشن عطرم داره کامل میشه!
 
نوشته شده توسط  در ساعت 1:30 | لینک  | 

ما از تعطیلات برگشتیم و دوباره زندگی عادی رو شروع میکنیم. یک هفته ای که گذشت یه عالمه خاطرات قشنگ و لحظه های شاد با خودش داشت که از تولد و هدیه و کادو گرفتن شروع شد. دوشنبه که به طور رسمی از اولین مهمونها توی خونه ی عشقمون پذیرائی کردیم اگرچه غذا رو با کمک مامان جان درست کردیم اما خوب باز هم بقیه ی کارهای پذیرائی کاری بسیار سخت بود که بنده قبلا هیچی ازش نمیدونستم و به خاطر تازه کار بودنم چند قلم پذیرائی رو به کل فراموش کردم!!! مثلا کشک بادموجونی که توی فر گذاشته بودم تا گرم بمونه رو یک روز بعد توی فر پیدا کردم!!!!
روزهای بعد هم همه به گذشت و گزار و لندن گردی گذشت. این اولین باری بود که حسابی با عسل خان لندن رو میگشتیم و حسابی بی خیال دنیا خرج میکردیم و میریختیم و میپاشیدیم. یه حس خیلی خوب بود وقتی همه ی مدت دست تو دستش راه میرفتم و جاهایی که خسته میشدم عسل خان جلو میرفت و دست منو میکشید و من مثل یه بچه به دنبالش. خلاصه به برکت وجود عسل خان اکثر جاهای دیدنی لندن رو مثل باغ وحش لندن و لندن آی (چشم لندن) و بیگ بن و ... با اینکه فکر میکردم عسل خان از باغ وحش خوشش نیاد اما بچه ام کلی با دیدن حیوانات ذوق کرد و منم از ذوق اون ذوق میکردم. توی این یک هفته هم اصلا آشپزی نکردم یعنی اصلا خونه نبودیم که آشپزی کنم و صبح و ظهر غذامون نندوز بود. ( نندوز یه رستوران معروف پرتغالیه )

دیگه اینکه مبلمون اومد و کلی خونمون تغییر کرده اما هنوز تزئینات کامل نشده چون وسایلی که من و عسل خان میپسندیم قیمتشون چندان به جیبمون نمیخورن برای همین تصمیم گرفتیم وسایل تزئینی رو کم کم بگیریم اما همون چیزی بگیریم که میپسندیم...پس فعلا حالا حالاها تزئیناتمون کامل نمیشه. تخت و کمدمون هم چهارشنبه دلیور میشن و حسابی داریم انتظار میکشیم. این مدت تعطیلی هم با عسل خان کلی رو تختی دیدیم و چندتایی پسندیدیم که باز هم با قیمت های بالا روبه رو شدیم اما ما که از رو نمیریم و اونی رو که میخوایم بالاخره میگیریم!

از فردا هم دوباره دانشگاه شروع میشه و وقتی فکر میکنم دوباره به مدت سه ماه هر روز باید برم دانشگاه حسابی حالم گرفته میشه اما خوب امیدم اینه که فقط سه ماهه و بعدش دیگه فارغ میشم!

میگم من یه کامنت از طرف پرشین بلاگ گرفتم که به عنوان یکی از صد وبلاگهای برتر انتخاب شدم و دعوت شدم به جشن پرشین بلاگ دعوت شدم! کسی از شما اینو گرفتین یا من فقط گرفتم؟ آخه به نظرم خیلی مسخره میاد چون من که بلاگفا هستم دوما اینکه وبلاگ من که هیچی توش نداره جز خاطراتم که به درد کسی نمیخوره و نمیتونه زیاد خواننده داشته باشه.

برای خودت: اینقده ذوق میکنم وقتی تو روی مبل سه نفره دراز میکشی و من روی مبل دونفره مون و بعد به هم زل میزنیم و حرف میزنیم و کل کل میکنیم... از اولشم من اون مبل سه نفره رو میخواستم اما دلم برات سوخت چون روی مبل دونفره مون جا نمیشی.

برای خودت با دو روز تاخیر: ده ماهگیمون مبارک حاجی... باورم نمیشه انگار همین دیروز بود که توی دلهره و تپش ما شدن بودیم...انگار همین دیشب بود اون شبی که از یه راه خیلی دور اومدی خواستگاری...انگار همین دیروز بود که یواشکی دور از چشم همه منو کشوندی توی اتاق و تکیه دادی به در و دوباره توی آغوش هم گم شدیم...وای که چه لحظه های پر تپشی بودن. انگار همین دیروز بود که پشت در اتاقت نشستم و به سوت قشنگی که میزدی گوش دادم...انگار همین دیروز بود که دزدکی رفتیم برای خرید تا کسی باهامون نیاد و تنها باشیم...شب قبل از شب عقد...همه خواب بودن و من و تو روبروی هم آروم نشسته بودیم و من لاک میزدم... صبح روز عقد و خرید رفتنها و دویدن توی خیابونها...همه اون عکسهایی که توی آتلیه گرفتیم...هنوز خندیدنات یادمه... لحظه به لحظه اش یادمه...پای سفره ی عقد...خدایا شکرت...خدایا ممنونم که عشقمو بهم دادی...قدرشو میدونم...قدرتو میدونم عشق من.

نوشته شده توسط  در ساعت 18:44 | لینک  | 

دیروز آخرین امتحان رو انجام دادم و این دوره ی سخت و طاقت فرسای امتحانات فوق هم تموم شد. فعلا هیچ حس خاصی نسبت به تمومی امتحانات ندارم و برعکس دوران امتحان که فقط دلم خواب و تماشای تلویزیون و غیره میخواست الان نه درست میخوابم و نه تی وی میبینم... اما خوشحالم و یه جوارائی احساس آزادی میکنم. فعلا برای نه روز دانشگاه تعطیل هستیم و بعدش دوباره تحقیق پایانی و نوشتن پایان نامه شروع میشه. برای این تعطیلات کوتاه تصمیم داریم با عسل خان بریم دریا کنار و حسابی عشق و صفا کنیم.

خدمتتون عرض کنم که من امروز تولدم بود و حسابی سورپرایز شدم و کادو گرفتم و رقصیدم و کیک کات کردم و خلاصه حسابی خوش گذشت. راستش امروز صبح خیلی ناراحت بودم چون فکر میکردم عسل خان تولدمو فراموش کرده اما بعدا فهمیدم که چطور منو با مهارت گول زد و از خونه کشید بیرون و آورد خونه مامان... وقتی نزدیک خونه ی مامان شدیم دیدم روی در بادکنک های رنگی زدن و بزرگ با کاغذ رنگی نوشتن تولدت مبارککککک... اونجا دیگه به توطئه ی عسل خان پی بردم و حسابی سورپرایز شدم...

الان هم نمیتونم تصمیم بگیرم با کادوی تولدم که بیشتر نقدی بود چی کار کنم...هر از چند دقیقه تصمیمم رو عوض میکنم و اما خودم دلم میخواد یه کیف دیور بگیرم که خیلی وقته زیر نظرش دارم اما بس که ماشالا هزینه اش هنگفته هر بار که رفتم بگیرم دلم نیومده اونقدر پول بی زبون رو بدم...اما خوب چی کار کنم بالاخره باید بگیرمش دیگه...دل منه دیگه...مرغش یه پا داره!!!

خوب از وسایل خونه ام هم بگم که هنوززززز وسایلم نیومده و من حسابی دیگه دارم قاطی میکنم اما خوب هیچ چاره ای ندارم جز تحمل و صبر... اما دیگه طاقت ندارم ببینم دکوراسیون خونه مون چه شکلی میشه...

دیگه اینکه از همه دوستانی که این مدت اومدن و بهم سر زدن و حالم رو پرسیدن ممنونم...ببخشید اگه بهتون سر نزدم اما الان که بیشتر وقت دارم سعی میکنم به همه سر بزنم و جبران کنم.

برای دوستانی که نتونستن سایت عطر رو باز کنن این سایت رو امتحان کنید امیدوارم که باز بشه. اسم عطرم هم جادور از دیور هست.

برای خودت: چطور بگم چه حسیه وقتی یهو وسط اون همه عشق و احساس میری عطرمو میاری و همه تنمو غرق عطر و بوسه میکنی...میپرستمت.

نوشته شده توسط  در ساعت 21:29 | لینک  | 

اوضاع آرومه و همه چی روی روال عادی پیش میره. خونه مون آروم آرومه و به سکوتش عجیب عادت کردم. عسل خان سخت کار میکنه و من سخت مشغول درس خوندنم. تا الان سه تا امتحان انجام دادم و سه تای دیگه مونده. عسل خان بیشتر از همیشه هوامو داره و حتی کارهای خونه رو انجام میده. فکر نمیکردم تا این حد بتونه شرایط درس و امتحانم رو قبول کنه و کمکم کنه اما مثل همیشه منو شرمنده ی خوبیهاش میکنه.

امسال درس و امتحان یه حال و هوای دیگه داره. دیگه مثل گذشته استرس ندارم اما خوب امسال زیاد نیاز به گرفتن نمره ی بالا ندارم و حتی به پاس کردن راضیم...ولی خوب همه تلاشمو میکنم. بیشتر آرامش امسالم برمیگرده به بودن گل پسرم کنارم که خیلی بهم آرامش و روحیه میده. الان که سال آخریه که امتحان میدم تازه کشف کردم چجوری میتونم استرسم رو مهار کنم و اون چیزی نیست جز از سر و کله ی عسل خان بالا رفتن و اذیت کردن !

هنوز وسایل خونه ام نیومده و حسابی از انتظار دیگه در حال مرگم اما باز شور و هیجانش نمیزاره بی خیالش بشم... حس اینکه الان مثلا سرویس تخت و کمد و مبلمون توی ماشینه و داره از ایتالیا میاد ذوق زده ام میکنه... وای که چقدر انتظارشو میکشم.

این روزا همش به فکر یه روتختی خوشگلم و هزارتا طرح توی سرم هست اما نمیدونم کدوم رو اجرا کنم...کلا گیج شدم...اگه طرحی یا نظری دارین ممنون میشم.

پ.ن. برای اطلاع دوستی که اسم عطری که عسل خان برام گرفته بود رو پرسیدن... عطرم اینه.
 
برای خودت: مرسی برای همه خوبیهات...عاشقتم.
 
نوشته شده توسط  در ساعت 19:38 | لینک  | 

احساس آرامش میکنم...احساس میکنم بعد از یه مدت طولانی دارم به آرامش زندگیم میرسم. مخصوصا اینکه هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر اوضاع زندگیمون رو به روال عادی میره. دو هفته است که اومدیم خونه ی خودمون و من احساس میکنم توی این دو هفته به اندازه ی یک عمر بیشتر از قبل عشقم رو شناختم. هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر با اخلاق و خواسته های هم آشنا میشیم و کم کم داریم میفهمیم توی هر شرایطی از هم چی میخوایم و چه انتظاری داریم. و این منو به آرامش و حس خوشبختی میرسونه... اینکه عسل خان مثل همیشه داغ و پر احساسه و هیچی از احساسات گذشته اش کم نشده...دیدن اینکه به زندگیمون و به من بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم علاقه داره و براش تلاش میکنه...دیدن اینکه برای خوشحال کردنم حاضره هر کاری بکنه...دیدن اینکه شبها با همه خستگیهاش از سر کار با خنده میاد و منو با کارهاش و حرفهاش میخندونه...و دیدن سرحالی و آرامش و روحیه ی بالای این روزهاش من رو آروم میکنه و بهم یه دنیا انرزی میده برای درس خوندن.

از هفته ی آینده امتحاناتم شروع میشن و من امسال توی خونه ی خودم دارم درس میخونم. درس خوندن توی خونه ی نقلیمون که پر از حس خوشبختیه یه لذت خوب داره...سکوت خونه ام رو دوست دارم. باورم نمیشه دوران فوق هم داره میگذره و تا چهار ماه دیگه فوقم رو میگیرم.

امروز میز نهار خوریمون اومد و من هنوز ندیدم خونمون با میز چه شکلی میشه چون باید خودمون قطعاتش رو سرهم کنیم. و الان من منتظرم عسل خان از سر کار بیاد و با هم میز رو بسازیم.
نوشته شده توسط  در ساعت 3:56 | لینک  | 

خالی شدم از غم و دوباره پر شدم از همه مهربونیها و عشق داغ تو. خیلی وقت بود گریه نکرده بودم...خیلی وقت بود یه چیزی مثل یه غده راه گلوم رو گرفته بود و دنبال یه لحظه ی ناب میگشت برای شکستن.
خیلی وقت بود بغض کرده بودی...خیلی وقت بود اشکات رو ندیده بودم. اشکاتو دوست دارم...توی تاریکی شب مثل مروارید روی صورتت میدرخشن و چشماتو براق تر و گیراتر از همیشه میکنن.
میدونم غربت بغض داره...دلگیری و اشک داره اما توی این همه مدت هیچوقت به هیچ چیز اعتراض نکردی. هیچوقت غم دوریتو اعتراف نکردی... میدونم خیلی وقت بود توام یه بغض بزرگ راه گلوتو بسته بود...بغضی که هرروز بزرگتر شدنش رو میدیدم.
هیچ وقت نتونستم این حرفو بهت بگم و ازت بخوام جوابشو بدی. اما دیشب دل رو زدم به دریا...دلت رو زدم به مستی...چشمامو بستم و توی چشمای نیمه بازت زل زدم... گفتم....پرسیدم...گفتی...گفتی...اشک ریختی...اشک ریختم...مثل یه بچه توی آغوشم خودت رو خالی کردی و حرفامونو با اشک زدیم.
دیشب همه داغی اشک و گریه بود اما یه شب صاف و صادق بود. حرفامونو به هم گفتیم...پر احساستر از همیشه. دیشب عشق و نیاز توی لحظه هامون موج میزد... خوشحالم که هردو اونقدر این زندگی دو نفره رو دوست داریم که برای بهتر و بهتر شدنش همه تلاشمون رو میکنیم. خوشحالم وقتی میگی همه مدت سر کار فکر میکنی چه جوری شب وقتی برمیگردی منو شاد کنی و بخندونی. خوشحالم و پر از یه حس نابم وقتی میگی قدر این همه عشقی که هر روز بیشتر میشه رو بدونم.
قدرتو میدونم مهربونترین عاشق...و برای دیدن آرامش و خنده هات هر کاری میکنم...و از امروز بیشتر از هر روز برای شاداب موندن این عشق پاک تلاش میکنم.

من به عشقت میبالم مستی من

برای خودت:
مرسی برای هدیه ی قشنگی که امروز برام گرفتی...خوشبوترین عطری که تا الان داشتم...بوی تو رو برام داره.
نوشته شده توسط  در ساعت 21:54 | لینک  | 

with you I'm the centre of universe
نوشته شده توسط  در ساعت 2:7 | لینک  |